مؤلف مجهول

173

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

امامت دهد . ابو حميد و ابو جهم « 1 » ازين نيّت آگاه شدند ، پيش او رفتند و از هرنوع سخن گفتند كه ما باتّفاق با آل عباس بيعت كرديم و امام را نمىبينيم ، و تو ايشان را پنهان داشته [ اى ] . او انكار كرد و نوميد شدند . شتربان را طلب داشتند و گفتند امامان را كه آوردى چه كردى ؟ گفت بسراپردهء شما بردم . گفتند اين امام كه تو آوردى امام همهء جهان است ، اگر او را بياورى دويست دينار ترا بدهيم . شتربان متفحّص شد ، و روزى [ 118 پ ] چاكر ايشان را گفتند امام را از ما سلام برسان و بگو كه ابراهيم را شهيد كردند و بو سلمه را با تو دل راست نيست ، مبادا كه كار بر نوعى ديگر شود ، بيرون آى ! آن چاكر پيغام ايشان برسانيد . ابو العباس ايشان را پيش خود خواند . ايشان با هشت تن از صناديد كوفه به خدمت امام رفتند . بو سلمه ازين حال وقوف يافت ، بو جهم « 2 » را بطلبيد و گفت اين غوغا چيست ؟ گفت به خدمت امام بودم و سلام كردم و لشكر را اعلام دادم تا او را بيرون آورند . گفت وقت بيرون آمدن او نيست . بو جهم گفت وقت است . و سخن دراز كشيد . بو سلمه دانست كه كار از تدبير او گذشت . به خدمت ابو العباس رفت ، گفت السلام عليك يا امير المؤمنين ، و تمامت لشكر برين صفت سلام كردند ، روز آدينه دوازدهم ربيع الاول صد و سى و دو سال از هجرت گذشته ، و آن روز بر منبر رفت و خطبه‌اى بليغ كرد و قرابت خود با پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم ياد فرمود و از مردم بيعت بستد . بعد از آن عمّ خود عبد اللّه بن على را بحرب مروان بفرستاد . بهفت فرسنگى موصل لشكرها بهم رسيدند و جنگ سخت

--> ( 1 ) - آثار ص 27 : ابو جعدهء شامى . ( 2 ) - تج 100 .